X
تبلیغات
من ، تو ، ما ! زاگرسی ها - دل نوشته
 
 
 
من ، تو ، ما ! زاگرسی ها

با کاروان ...

نویسنده : حمیدرضا خدامرادی | تاریخ : 6:43 بعد از ظهر - چهارشنبه 22 آبان1392

باز امشب ميخواهم با يار و ياور هميشگي ام خلوت کنم .در اين حس عاشقانه... لذت صحبت با دوست , با يگانه ي هستي به راز و نياز بپردازم...
تنها ياوري که هيچگاه از صحبت با او نا اميد نشدم و تنها کسي که به راستي حرفهاي عميق قلب و روحم را با او گفته ام و به راستي برخي ناگفته ها را نميتوان حتي به عزيز ترين و نزديکترين کسان گفت...هرچند که خيلي دوستشان بداري و راحت با آنان سخن گويي...
خب بعضي حرف ها خاص دلت و خداي توست !
خالقي که هميشه با يادش آرام شدم و اين آرامش را از فطرت و ذاتم و مناجاتهاي پاک و خالصانه ي مادرم و نيايشهاي شبانه ي پدرم به ارث برده ام...
امشب باز به سوي دوست آمده ام...
اما نه براي حرفهاي درونيم....
نه براي گريه هاي شور انگيز !
که امشب آمده ام
با تو درد دل کنم
زیرا اینجا صدایم را کسی نمی شنود این جا گوش ها پنبه زاری از رذالت است، این جا صدای بال زدن کبوتران را به سنگ می بندند، این جا خواب ملائک را به رقص شیاطین تعبیر می کنند.اینجا فاصله حرف تا عمل مانند فاصله کربلا تا کوفه است !آیا کربلا تا کوفه راهی است !

پروردگارا ..

ما در کاروان حسینیم یا در کاوروان بازگشته از کربلا !

ما در کاروان زینبیم یا کاروان شام !

ما لبیک گویان حسینیم ! پس در سپاه یزید چه می کنیم !

فقط خدا می داند ... !

یا علی

 


دسته بندی : دل نوشته


 

بدرود ماه خدا...

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 6:24 بعد از ظهر - شنبه 19 مرداد1392

بدرود اى بزرگ‏ترین ماه خداوند و اى عید اولیاى خدا.
بدرود اى گرامى‏ترین اوقاتى که ما را مصاحب و یار بودى، اى بهترین ماه در همه روزها و ساعتها.
بدرود اى ماه دست یافتن به آرزوها، اى ماه سرشار از اعمال شایسته بندگان خداوند.
بدرود اى همدم ما که چون بیایى، شادمانى و آرامش بر دل ما آرى و چون بروى، رفتنت وحشت خیز است و تألم افزاى.
بدرود اى یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادى و اى مصاحبى که راههاى نیکى و فضیلت را پیش پاى ما هموار ساختى.
بدرود که آزاد شدگان از عذاب خداوند، در تو چه بسیارند، و چه نیکبخت است آن که حرمت تو نگه داشت.
بدرود که چه بسا گناهان که از نامه عمل ما زدودى و چه بسا عیبها که پوشیده داشتى.

بدورد که درنگ تو براى گنهکاران چه به درازا کشید و هیبت تو در دل مؤمنان چه بسیار بود.
بدرود که سرشار از برکات بر ما در آمدى و ما را از آلودگى‏هاى گناه شست و شو دادى.
بدرود که چه بدیها که با آمدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب آمد.
بدرود تو را و آن شب قدر تو را که از هزار ماه بهتر است.
بدرود تو را و آن فضل و کرم تو را که اینک از آن محروم مانده‏ایم. و بر آن برکات که پیش از این ما را داده بودى و اینک از کفش داده‏ایم


دسته بندی : دل نوشته


 

در کنار تو ...

نویسنده : می نویسم تا بماند | تاریخ : 7:46 بعد از ظهر - پنجشنبه 13 تیر1392

                  خوشا آن قامت رعنای ایمان ترجمان وحی ،کنار کعبه بیت الله


            خوشا  هنگام گردش گرد کعبه در کنار تو مقام و رکن و حجر و باب را دیدن 


                                                بگردت گشتن و با کعبه بودن......


                                << دل باید امام داشه باشد>>


                                       من و تو به دنبال چه می گردیم ؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



دسته بندی : دل نوشته


 

فرمانده

نویسنده : می نویسم تا بماند | تاریخ : 10:36 قبل از ظهر - پنجشنبه 30 خرداد1392

بچه ها :

              یه فرمانده وقتی تنها بمونه،وقتی احساس غربت کنه ، آرزوی شهادت می کنه !!!

                               


  مممنون که آقا رو  تنها نذاشتیم!


دسته بندی : دل نوشته


 

دل تنگی های یک زاگرسی !

نویسنده : حمیدرضا خدامرادی | تاریخ : 7:29 بعد از ظهر - جمعه 17 خرداد1392

سالهاست وقتی که به انتخابات نزدیک می شویم کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری چه اصول گرا و چه اصلاح طلب و یا مستقل دل سوز مردم می شوند و حرفشان می شود درد دل مردم و سابقه های گذشته خود را فراموش می کنند و مردم را ... فرض می کنند و رسانه به اصطلاح ملی بین کاندیداها هیچ تفاوتی نمی گذارد و همه با شرایط مساوی حق دارند در این رسانه با مردم سخن بگویند و رای به شخص خاصی را به مردم القا نمی کنند !!! و مردم  نیز باید به پای صندوق رای بروند و از بین بد و بد تر یکی را انتخاب کنند زیرا مرم سالاری دینی  شده سیاه کردن یک کاغذ و انداختن در صندوق اخذ رای و دیگر هیچ ...چرا در سالی که مقام معظم رهبری  آن را سال حماسه سیاسی گذاشتند باید اینقدر محیط انتخابات سرد و بی روح باشد . نمی دانم از کجا شروع کنم. از فریادی که در دلم به پاست یا از سکوتی که بر لبهایم جاریست ...؟

!...خدایا

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیرد ...نگاهم را به سوی تو و آسمـان می گیرم و آنـقـدر با تــو درد دل می کنـم تا کم کم چشم هایم با ابـرهای بارانیت همراهی کنند و قلبـــم سبک می شود آن وقــت تو می آیی و تمام فضای دلـم را پرمی کنی و من دیگرآرام می شوم و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای دربیـاورد ! شب آرزوها نزديك است.باید از امروز کمتر خسته شویم بلکه آن شب را تا به صبح اجابتش بیدار بمانیم چون سحر نزدیک است .

برای هم دعا کنیم

یا علی


دسته بندی : دل نوشته


 

عادی شدن ها

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 11:31 بعد از ظهر - دوشنبه 14 اسفند1391

قصه قصه پر غصه ای است، قصه جدایی ها، قصه دوست داشتن ها در عین تنفرها، قصه دردها ، قصه این دنیا.

قصه سلام های بی بهانه و عاشقانه، قصه سلام های با محبت و زیبا، قصه خوش آمدهای بی مهابا و در آخر قصه خداحافظی های با بهانه و دل تنگی های.....

عده ای ایستاده بودند و منتظر. روی سر آنها سایبانی بود که به دیواره آن پوسترهای تبلیغاتی چسبیده بود، هدف پوسترها جذب مخاطب بود و نگه داشتن آنها برای دیدن کالایی و شاید تاملی و نهایتا خریدی. چند نفر با هم صحبت می کردند، چند نفر سر در لاک به اندیشه ای مبهم و بی انتها مشغول بودند و عده ای هم شاید سوت می زدند و بیخیال دنیا و ما فیها، چند نفر بیقرار منتظر آمدن او بودند.

چند نفر تند تند چشم به ابتدای کوچه ای در نزدیکی خود داشتند انگار منتظر کسی بودند کمی بیقرار، کمی لرزان......معلوم بود با این پاپا کردن ها منتظر کسی هستند شاید معشوقه شان.

یکی در این تفکر فرو رفته بود که چگونه بی پولی خود را درمان کند و دیگری در فکر چگونه حفظ پول های پارو نشده اش؛ عده ای سهمی از سایه بان برده بودند و آسوده خلیده در گوشه ای از آن، عده ای در ستیغ آفتاب نوازش رقصان حرم گرمای خورشید را مشق می کردند؛ صف دراز شده بود دراز دراز، لحظه به لحظه بر درازی آن افزوده میشد، و لحظه به لحظه به آدم های در آن و لحظه به لحظه بر فکرها و دلمشغولی ها و مشغله های آدم های آن.

اتوبوس از راه رسید و آرام آرام همه سوار شدند و عده ای ماندند تا اتوبوس قسمت آنها نیز بیاید، عده ای مسیرشان متفاوت بود و عده ای جایی برای رفتن در اتوبوس پیدا نکردند و عده ای همانگونه در افکار خود گمشده بودند و اتوبوس را ندید.

عده ای فهمیدند اصلا نباید در اینجا می ایستادند و عده ای از صف برجای ماندند و غم نرفتن تمام پیکره روحشان را بلعیدن گرفت.

 

آری دنیایمان چه شبیه ایستگاه بزرگی شده و ما چه بیقرار منتظر اتوبوس بعدی قسمتمان هستیم، دوستی هایمان چه اتوبوسی شده و افکارمان چه وهم انگیز و تودرتو، لحظه ای سلامی و آخر بی خداحافظی وسلامی، بیقراری های دیدن سر کوچه ای و فراموشی های سریع.

بودن در نبودن و غوطه در تناقض و ترسان و لرزان از نگاه ها، چه وهم انگیز است بودن و چه وهم انگیزتر خوب بودن؛ می ترسم روزی ببینم حیران هم بی آنکه من نوشته باشم پیام خداحافظی اش را نوشته باشد و حیرانم کند بیش از آنکه هستم.

چه سخت است نوشتن جایی که بوی کسی می دهد و نمی دهد.

دیگر برایمان عادی شده خداحافظی ها، دیگر برایمان عادی شده دل بیقراری ها، دیگر عادی شده تنهایی گریه کردن ها، دیگر عادی شده فهمیده نشدن ها، دیگر عادی شده تائید شدن های بی ثمرمان، دیگر عادی شده به به شنیدن های بی ممرمان، دیگر عادی شده سلام های بی تفکر و شروع های بی پایان، دیگر عادی شده رنجاندن ها، دیگر عادی شده پا روی بلورها گذاشتن ها، دیگر عادی شده حرمت شکستن ها، دیگر برایمان عادی شده همه ی عادی شدن ها.

دیگر.....

دیگر برایمان عادی شده ترک کردن ها، دیگر برایمان عادی شده کفش عوض کردن ها و مثل کفش دوست عوض کردن ها،  دیگر عادی شده دوستی ها و سخیف شدن هایشان، دیگر عادی شده نادوستی ها را دوستی گفتن ها، دیگر عادی شده تناقض ها، دیگر عادی شده شعر را حتما شعور فرض کردن ها، دیگر عادی شده وعظ کردن ها و خطبه گفتن ها برایمان بی استدلال ها، دیگر عادی شده تنهایی درد کشیدن ها، دیگر عادی شده.....

دیگر عادی شده عادت ها، دیگر عادی شده ترک نکردن عادت ها، دیگر عادی شده فراموش کردن ها، دیگر عادی شده لجن مال کردن ها، دیگر عادی شده ادعا داشتن ها، دیگر عادی شده فقط خودمان دیدن ها، دیگر عادی شده انسان در بند امروز بودن ها.

آخ که چه دل پردردی دارم برای نوشتن دیگر عادی شده، ولی نه دوست داشتم اینجا بنویسم و نه دوست دارم اما دیگر عادی شده روی حرفهایم پا گذاشتن ها.

اینجا دیگر برایم بویی نمی دهد شاید شامه ام بوی نمی شنود و یا شاید در پی عادی شدن ها دیگر عادی شده بوها.

اینجا خاطره خوبی نداشتن ها برایم عادی شده، اینجا دیگر ایستگاه اتوبوس شده، لحظه ای بودن و لحظه ای سلامی و نگاهی و گوشه چشمی و لحظه ی بعد نبودن و آنچنان که گو از ازل نبودن ها عادی شده، راستی آن تکه گوشت بی مصرف پر دردسر را دیگر در طاقچه دل گذاشتن ها عادی شده.

دیگر عادی شده لاف زدن ها و دیگر عادی شده خلاف ادعا نرد انداختن ها.

راستی دیگر عادی شده خداحافظی ها، چه دنیای عجیبی شده این دنیای عادی شدن ها.

کی می خواهیم بفهمیم که گاهی حرفمان دلی را می رنجاند و کی می خواهیم بفهمیم کمی محبت حلال هر مشکلی می تواند شدن، کی می خواهیم بفهمیم عشق و دوستی دو طرف دارد و تحمل بنیاد آن است.کی می خواهیم بفهمیم کمی صبر، کمی عشق، کمی دوستی، کمی صلح چاره ای کار است.

چرا دنیایمان مثل چینی هاش شکسته قوری شده که از بد روزگار هیچ چینی بند زنی را توان و تاب بند زدنش ندارد.وای به حال ما چه آینده بد و سیاه خواهیم داشت که نمی توانیم خودمان را تحمل کنیم، مایی که هم نسل هستیم و وای به حال نسل آینده ای که ما می خواهیم تحملش کنیم.وای به حال زندگیهایمان که هر لحظه مثل بند تسبیحی آنی از هم می پاشد.به این بهانه که نمی فهمیم، نمی بینیم، نمی خواهیم، نمی دانیم ونمی های دیگر بی آنکه آنی تفکر کنیم آیا حتی دو اثر انگشت مانند هم آفریده شده؟

 

دل می خواهد بنویسم به اندازه آن همه روزی که در این خداحافظی کده عادی شده ها، ننوشته ام، اما می دانم مثل همیشه این هم عادی می شود.....


پ.ن:

1- کاش روزی همه نویسنده ها را همینجا با هم می دیدم.

2- کاش روزی اگر حیرانی هم نبود تنها مرگ  بود که او را جدا کرده بود نه خداحافظی ها.

3-کاش آن اندازه قلمم سحر می داشت که هر دشمنی و دل تنگی و دلگیری را رفع می کرد و همه را به همینجا می کشاند.

4- کاش من وجه المسالحه صلح همه میشدم و گوشتم نذر قربانی دوستی  همه میشد، اما همه شاد از داشتن لقمه ای بی جنگ می آرمیدند.

5- کاش روزی اینجا قلم نزده بودم.

6-راستی مزنه دوستی های اتوبوسی و عشق های چندماهه چند شده گویا امروز دلار تغییر قیمت داده؟

 

 

 

 


دسته بندی : دل نوشته


 

می روم ... + نتایج نظرسنجی !

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 6:42 بعد از ظهر - یکشنبه 13 اسفند1391

به نام خدای پروانه ها

سلام

می خوام که برم ! و از این رفتن نه ناراحتم و نه خوشحال ! راستش را بخواهید کمی بغض دارم که همین جا می شکنم.

قبل از هر چیز بگویم که خسته نیستم ! نه از فحش هایتان و نه از دست، جیغ و هورا کشیدن هایتان !

دلم شکسته ... نه فقط به خاطر اتفاق های پیش آمده همین چند روز.. نه ! شما که از همان اول عادت به دل شکستن داشتید. نداشتید ؟

کمی خودمانی تر می گویم ؛ اینجا بودن و برای شما وقت گذاشتن وظیفه من ِ مدیر وبلاگ نیست. قبول کنید که مدیریت جایی که اکثر آدم هاش چراغ روشنفکری روی سرشونو هی روشن تر از پیش نشون میدن و در عین حال گاهی چراغ خاموش می پیچونن کار ساده ای نیست. قبول کنید که ساختن با این همه سلیقه و نظر های محکم و به ظاهر درست و با ادله کار ساده ای نیست. قبول کنید که ساختن با زاگرسی ها کار ساده ای نیست.

می خوام بگم من اینجا کسی رو حلال نمی کنم. هیچ زاگرسی خنجر به دستی رو حلال نمی کنم. هر کی حلالیت می خواد مرد و مردونه بیاد وایسه جلوم یه دست کتک مشتی بخوره ! بعد شــــــــاید حلال شد سرشو بریدیم واسه شب عید خوردیم. (ببخشید من همه جا گل شوخی هام شکوفه می کنه.)

دیدین وقتی یکی داره میره سفر یکی یکی از همه خداحافظی می کنه و به هر کسی چیزهایی رو میسپره یا چیزهایی میگه ؟ می خوام همین کارو بکنم.

CAST AWAY: شما زیاد ننوشتی. خوب شروع کردی اما کم رنگ بودی !

Hichkas: متاسفانه زیاد با شما موافق نیستم ! کمی نرمتر برخورد کنید با مسائل بد نیست!

Titan: اصلا نفهمیدم این تایتان کیه و چیه ! فقط یک پست گذاشتی. در کل امیدوارم موفق باشی.

حیران: حيران آن رويايم ... آن جام سبز لبالب از عصاره ارغوان.. به دستاني كه معشوق خداست !
و حيرانم ... از تو ... معشوق ِ عاشق... عاشق ِ معشوق!
عشق به تو حيران است و عشق تو حيرانى ست !
گاهی بهت حسودیم میشه... همین حیران بمان ...

زئوس: اومدی که پویا باشی، ایستا هم نبودی !

سامان القاصی : از سکوتت فهمیدم که عاقلتر از خیلی هایی !

سیاوش : میشه خدا رو به شما سپرد و مطمئن شد که گم نمیشه...

شیلا موحدی: نوشته هات خوب بود.

صابر: شما رو باید آتش زد و در قبری که پیش خرید کرده بودید دفن کرد.. ( اگه بیشتر می موندم شما رو به خاطر عضویت بی اسم و رسم حذف می کردم.)

طــرقـه : نوشته هات عالیه ! یکم طولانیه و در حد حوصله من نیست. یکی دو بار حوصله کردم و خوندم؛ لذت بردم.

محمد امین: دیر اومدی و زود رفتی.. جنس نوشته هاتو دوست داشتم..

مرهم : نظرات خوبی میزاشتی ! ولی زود جا زدی !

میترا تقی زاده : آی میترا آی میترا ... آی ...

کیمیاگر: فونت قلمت هم مثل نوشته ها و نظراتت درشته همیشه !

کیوان ماه ور : گاهی مرز ها خیلی باریک میشه.. و برای کسانی که بیشتر از بقیه به چشم میان علاوه بر باریکی مرز ها دید کافی هم از بین میره.. تو در عین فروتنیِ کامل، مغروری! یه نکته هم به مریدت بگم :
نظرگذاشتن یا نگذاشتن این آقا رو پست خاصی نشونه ی خوب یا بد بودن اون نوشته نیست! ماه ور هم مثل همه ی ما آدمه و علایق و نظرات خاص خودش رو داره. قرار نیست همه ی نویسنده ها با نظرات ایشون هماهنگ بشن.

و اما نویسنده هایی که رفتن و دیگه اینجا نمی نویسن؛ فقط گاهی عطر بودنشون حس میشه اینجا:

الف.دیوار: تنها کسی که نوشته هاشو با علاقه میخوندم و از لمس کلماتش لذت می بردم.

از یک زاگرسی: دلم واسه مناظره ها و اختلاف نظراتمون تنگ شده. جز اون دسته از آدمایی که اگه ساعت ها بدون معرفی خودت روبه روی من با من حرف بزنی به خاطر نمیارمت. اما همیشه اسم و نوشته هات گوشه ذهنم هست.

غریبه: غریبانه رفتی ... امیدوارم بینایی ام زخمی بر چشم ها و دلت نباشد...

فاطمه منصوری: کلهم اجمعین : بیست ! رفتنت عین ظلم بود به وبلاگ ... (دوست دارم باعث و بانیشان را لعنت کنم. اما میسپارم به خودت)

و اما خودم ؛ سوما !

من برای خودم می نویسم. پس فرقی هم نمی کنه که کجا بنویسم. چه تو دفتر خاطراتم؛ چه وبلاگ شخصیم و چه صفحه فیسبوکم.. از این 18نفری هم که به من رای دادند ممنونم. و از همشون معذرت می خوام بابت نبودنم در آینده ...

امیدوارم مدیر بعدی وبلاگ رو اذیت نکنید. با هم باشید و دل نشکنید.

.

.

من دورم. از همه ی بودن ها...

تازه ام من. تازه از بغض های تنهایی.

تازه از نبودن های هیچ کس.

تازه از لب های بی روح بازیگرانی که به پرستش چشم و دهنم گشوده شده اند.

تلخم من. درست به اندازه ی همه ی تلخی های همه.

درست به اندازه ی تلخی اسپرسوی "بابونه".

درست به اندازه ی تلخی این همه ننوشتن این همه نگفتن.

این همه دیدن و نگفتن.

این همه شنیدن و ساکت ماندن.

من گم شدم و تو پیدایم نکردی و من گم ماندم.

من کم شدم و تو! زیادم نکردی و من کم ماندم.

منم رفتم و تو نیامدی..

من می روم

اما نه مثل فروغ خسته و افسرده و زار ..

من حتی خسته هم نیستم دیگر .بس که دیوارهای تحمل بالا رفته اند.

فکرش را بکن آرزویم فقط این بود که گاهاً یکی شویم؛

دغدغه هامان، دستهایمان، نگاه هایمان، عشق هایمان...

 من می روم چون خیلی وقت است نمی نویسم.

چون خیلی وقت است عادت کرده ام به نبودن ـ

من همانی ام که نخواستم به بودن عادت کنم ..

می بینید ؟ دارم شبیه شما میشوم...


پی نوشت:

1. نتیجه نظرسنجی نویسنده مورد علاقه شما رو به اشتراک میزارم. برای دیدنش روی لینک زیر کلیک کنید.

نویسنده مورد علاقه شما

2. ببخشید که مدیر خوبی نبودم..

یا علی
دسته بندی : دل نوشته


 

خدایا به امید تو! نه به خلق تو!

نویسنده : سامان القاصی | تاریخ : 1:14 بعد از ظهر - شنبه 12 اسفند1391

خدا گفت ببریدش جهنم....
برگشت و نگاهی به خدا کرد....
خدا گفت: نبرینش اورا به بهشت ببرید.
فرشتگان سوال کردند چرا؟
جواب ّامد
چون او هنوز به من امید وار است

دسته بندی : دل نوشته


 

تقوا . . .

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 0:0 قبل از ظهر - جمعه 11 اسفند1391

 

من درشت می نویسم ،

تو  اما . . .

بلند بخوان و یادت نرود که

تقوا  " آن نیست که با "

یک  " تق "  " و ا" برود !!!

 

پی نوشت ۱ :

ساعت صفر عاشقیست :   ۰۰ : ۰۰

خط بزن  " و  "  را

موعود من

موعد آمدنت شده است . . .

 

پی نوشت ۲ :

همیشه از خداحافظی کردن ناراحت میشدم . . .

ولی اینبار با خیالی آسوده و خوشحال میگوییم . . .

خداحافظ . . .

یاعلی...


دسته بندی : دل نوشته


 

دختر که باشی ...

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 0:11 قبل از ظهر - پنجشنبه 3 اسفند1391

دختر که باشی جرعت نداری عصبانی شی،می‌گن یه چیزیش هَس.

ولی دختر که باشی پیرمردِ بدعُنُقِ طبقه‌یِ همکف هم برایِ رفتن به فلان طبقه‌یِ ساختمون با خوش‌رویی راهنماییــت می‌کُنه..


پ.ن :

پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر در درياچه ی ماهتاب
پارو ميکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب ديگر
به مردابی ديگر
خوشا ماندابی ديگر
به ساحلی ديگر
به دريايی ديگر
خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی
خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی
آه اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمی خواند.


احمد شاملو


دسته بندی : دل نوشته
برچسب‌ها: دختر که باشی

 

از دست ندهید..!

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 10:40 بعد از ظهر - دوشنبه 30 بهمن1391

موزیک وبلاگ تقدیم به هرکی که دلش اندازه ی یه دریاست !

     +  ترش و شیرین از محسن نامجو و رضا عطاران


دسته بندی : دل نوشته


 

رسم زمانه...

نویسنده : سامان القاصی | تاریخ : 3:11 بعد از ظهر - دوشنبه 30 بهمن1391

میترسم ! بگویند از بهشت محرومی ، زمین که بودی عاشقی نکردی ، بهشت به کارت نمی‌آید!
دسته بندی : دل نوشته


 

به بهانه ی تنهاییام...

نویسنده : سامان القاصی | تاریخ : 6:19 بعد از ظهر - شنبه 28 بهمن1391

به کدامین گناه!

 بمان  در آغوش گرمم بمان! دیگر این دنیای خالیم را با طراوت وجود کدامین نفس پر کنم؟ بهار از دستهای من پر زد و رفت! اینک دیگر دستهایم خالی از طراوت نفسهای توست! شکوه کدامین نگاه را دیگر پذیرا باشم؟ طنین کدامین صدا را با تمام جان و دل نیوش کنم؟ نه! همه چیز دیگر به دیوار پوچی ضربه میزند! نمیدانم دل غمناکم را چگونه و با چه انگیزه ای پر از شادی کنم؟ اینک من هستم و دنیایی تهی از وجود تو...

 

خدایا گرداگرد این هستی گشتم و گشتم و گشتم... اکنون فقط تو را یافتم. عشق به تو! فقط برای تو میمانم / میخوانم و در راه تو میمیرم... . خدایا فقط و فقط به عشق تو در این دنیای فانی نیکی خواهم کرد! نیاید روزگاری که یاد تو از ذهنم برای یک ثانیه هم فراموش شود! آن وقت دیگر به این دنیای فانی و پست دل بسته ام...

 


دسته بندی : دل نوشته


 

من ِ بی اعصاب !

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 1:33 بعد از ظهر - شنبه 28 بهمن1391




لـــــطفاٌ :


اعصاب من لغزنده است...


از اخلاق گـــند خود بکاهید!!!


مخاطب خاص نوشت :
من یه عــــــــقـــــــــــرب دارم که اسمش زبـــــــــونه...

اگه نیش نخوردی بدون حســــــش نبوده ! ! !


پی نوشت:


اجباری به نام زندگی !

دسته بندی : دل نوشته
برچسب‌ها: بی اعصاب

 

به بهانه ی دلتنگیهام...

نویسنده : سامان القاصی | تاریخ : 6:34 بعد از ظهر - پنجشنبه 26 بهمن1391

غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده

شب تو موهای سیاهت خونه کرده

دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه

سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه

وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه

سیل غمها آبادیمو ویرونه کرده

وقتی با من میمونی تنهاییمو باد می بره

دوتا چشمام بارون شبونه کرده

بهار از دستهای من پر زدو رفت

گل یخ توی دلم جوونه کرده

تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم

دل شکوفه تو این زمونه کرده

چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه

گل یخ توی دلم جوونه کرده
دسته بندی : دل نوشته


 

خیانت . . .

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 3:52 بعد از ظهر - پنجشنبه 26 بهمن1391

 

خیلی پستی رفیق...!!!

خیلی پستی وقتی خودت زن داری و  روز عشقو با یه زن دیگه شریک میشی . . .

خیلی پستی عوض اینکه تو این روز به فکر خریدن یه کادو واسه زنت ؛ واسه زندگیت ؛ واسه

عشقت باشی دنبال به دست آوردن زن مردمی...!!!

لعنت به تو . . .

لعنت به تو  و همه کسایی که انقدر بی شرف و پستن . . . !

یادت رفت همسرت  دیروز موقع ارائه پایان نامه ات انقد استرس داشت که نمی تونست جو

سالن رو تحمل کنه و رفت بیرون از سالن نشست واست دعا کرد بعد تو امروز میای و با افتخار

بهش خیانت میکنی و با بی شرمی هر چه تمام تر واسه بقیه هم تعریف میکنی . . .

داری چیکار میکنی رفیق بچگی هایم؟؟؟

گاهی کلام
در وصف واقعیت ما کم می‌آورد
ناچار
این سه نقطه و... دیگر هیچ!
.

.

.

پی نوشت  :

گوشهایم را میگیرم . . .چشمهایم را میبندم . . .

و زبان را گاز میگیرم . . .

ولی . . .

حریف افکارم نمیشوم . . .

چقدر دردناک است فهمیدن . . .


دسته بندی : دل نوشته


 

ما ايرانيا

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 8:32 بعد از ظهر - دوشنبه 25 دی1391

ما ایرانیــــــا ...

مهمترین کارمان در اول هر ماه صف کشیدن جلوی عابر بانکها برای گرفتن حق

السکوت ماهانه است.

چون می ترسیم اگر اول ماه پول را برداشت نکنیم مثل سهمیه بنزین می سوزد!

 آنقدر راحت طلب و بی ارداه ایم که مشتری اول محصولاتی مانند قرص لاغری،

کفش افزایش قد، شربت ترک اعتیاد و... در دنیائیم.

به محض رد کردن خروجی مورد نظر در اتوبان جفت پا روی ترمز می رویم و با

اعتماد به نفس کامل دنده عقب می گیریم.

 برای بچه خردسالمان هر روز چیپس و پفک و نوشابه می خریم ولی نمی دانیم

آخرین بار کی یک لیوان شیر خورده است.

فاصله ظرف جمع آوری زباله تا در خانه مان 50 متر است ولی ترجیح می دهیم

کیسه را همان روبروی خانه داخل بوته های کنار پیاده رو پرت کنیم.

در تاکسی مکالمات تلفنی خود را با صدایی کاملا رسا انجام می دهیم بدون

اینکه متوجه باشیم تاکسی حریم خصوصی افراد نیست و حقوق دیگران را نباید

تضییع کرد.

در ترافیک سر چهارراه با دیدن پسر بچه ای دوره گرد محبتمان گل می کند و

یک هزاری به او می دهیم و او بی آنکه بخواهد تا شب پول مواد مخدر پدرش را

جور می کند.

آخرین باری که کتابی را ورق زده ایم مربوط به سالها پیش می شود.

حاضریم به هر قیمتی ولو ثبت نام در دانشگاه مجازی دوقوزآباد سفلی مدرک

بگیریم و میلیونها خرج کنیم ولی بعد از فارغ التحصیلی تنها چیزی که به

دردمان نمی خورد همان مدرک است.

برای ماشین پنج میلیونی که اقساطی خریده ایم، سه میلیون لوازم اضافی وصل

می کنیم ولی پول رفتن به دندانپزشک برای معالجه دندان خرابمان را نداریم.

برای سه روز تعطیلی صندوق ماشین و باربند را تا خرخره پر می کنیم و با شش

نفر راهی شمال می شویم و از سه روز تعطیلی را دو روز در ترافیک جاده

چالوس و هراز و فیرزوکوه می مانیم. ولی نمی دانیم دریاچه گهر کجاست!

روز آشتی با طبیعت (13 فروردین) چنان بلایی به سر طبیعت می آوریم که تا

یکسال خودش را پیدا نمی کند.

آب را بر روی دومین دریاچه شور جهان(اورمو گلی) بسته اند و با این کار،

آذربایجان و جان 13 میلیون انسان را به خطر انداخته اند(بمب نمک) و ما

هنوز منتظریم تا ببینیم فردا چی می شه. معلوم نیست...؟!!!!!؟

وای از دست ما ایرانیا!!!


دسته بندی : دل نوشته


 

تنها نوشت هایم

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 5:40 بعد از ظهر - پنجشنبه 14 دی1391


1. سلام رفیق !

جایی که تو نباشی ...

نباد !


2. بین ما هیچی نیست !

جز دیواری از غرور ...


3. نوشتن چه سود ؟

وقتی نمی آیی ...

از تو گفتن چه حاصل ؟

وقتی نمی خواهی ...


مخاطب خاص : آن عزیز نیامده !

بچه های جلسه میفهمن چی میگم ! دو نقطه خیلی دی


4. چه فرقی می کند چه کنج خانه چه گوشه ای از آموزشگاه ...

وقتی در هر صورت گوشه گیرم ...

مخاطب خاص: خانوم تقی زاده !


5. خسته ام ...

از بغض هایی که گلو درد می شوند و مجبورم می کنند آنتی بیوتیک های دکتر را بخورم.


10-10-1391    آموزشگاه


دسته بندی : دل نوشته
برچسب‌ها: تنها نوشت هایم, رفیق, گوشه گیر, خسته

 

کاش خدا بودم!

نویسنده : میترا تقی زاده | تاریخ : 12:39 بعد از ظهر - دوشنبه 11 دی1391

                                                            "یا بصیر"

 

سلام.

 

کاش خدا بودم

             تا اینگونه بین بخشیدن و نبخشیدن ات

                                                         سرگردان نبودم...!

 

 

دلم کمی ندانستن می خواهد...

دلم یک لیوان ساده لوحی می خواهد....

دلم یک لحظه آلزایمر می خواهد....

گیر کرده ام!

مثل آن چشم بین دیدن و ندیدن!مثل آن گوش بین شنیدن و نشنیدن!مثل آن قاضی بین حق دادن و ندادن!مثل آن دانه ی انگور بین شیره شدن و شراب شدن...مثل آن دل بین دوست داشتن و ....!

آخ چه سرگردانی نفرت انگیزی!

دلم روزهایی را می خواهد که کوچکی دستانم در بزرگی دستان بابا

حل می شد...دربزرگی دستان بابا حل می شد....در بزرگی دستان بابا حل می شد....

 


دسته بندی : دل نوشته


 

دلم تنگه برای .....

نویسنده : سامان القاصی | تاریخ : 12:36 بعد از ظهر - سه شنبه 5 دی1391

دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی پایین تخته
برای سر صف ایستادن ها
برای مبصر شدن ، برای خوبها و بدها
برای ضربدر و ستاره
برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست توی دفتر با خودکار قرمز
جاکتابی زیر میزها ، جا گذاشتن کتاب و دفتر
برای لیوان‌های آبی که تا میشدن
برای زنگ تفریح
برای دعا کردن برای نیومدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطرابش
برای روزنامه دیواری درست کردن
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای کارنامه…. نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
برای جایزه گرفتن از بابام
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو های کوچیکم
دلم برای صمیمیت سیال کودکیم تنگ شده!

نمی دونم کدوم روز،پشت کدوم حصار بلند کودکیم رو جا گذاشتم!
آهــــای ...
یعنی کسی اونور حصار نیست کودکیمو دوباره پرت کنه طرفم؟

دسته بندی : دل نوشته


 

پیاده رو

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 4:21 بعد از ظهر - یکشنبه 3 دی1391


عاشق اون لحظه ایی ام که تنها، هدست به گوش، جین پوش

      دلتنگی هایم را در این پیاده رو قدم میزنم

    نسیمی میاید و بهم میریزد هر آنچه که دارم

کجایی....

که بازویم را بگیری و فراموش کنم هر آنچه از این پیاده رو دوست داشتم



پی نوشت:

    1-تنها برخی از مردم باران را احساس میکنند، بقیه فقط خیس می شوند *باب مارلی*

    2-موندم سر یه دوراهی ... F1!!!


دسته بندی : دل نوشته
برچسب‌ها: پیاده رو, تنهایی, نسیم

 

یلدا ..

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 6:31 بعد از ظهر - چهارشنبه 29 آذر1391

و یلدا می آید؛

به آرامی ...

و مرا به هم می ریزد ،

فکر یلدا

در خانه فقرا ...


پی نوشت :

1. یلدا مبارک

2. گنجشک و گیتار

3. 

+ چرا ماشین نمی خری ؟

- من رانندگی بلد نیستم. تازه اگر هم بلد بودم پول نداشتم که بخرم ! :D


4.

هفت سالی می شد که راه نرفته بودم

پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟

گفتم: فلجم

گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست

سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت

چوب های زیبایم را گرفت

.پشتم شکست و در آتش سوزاند

حالا من راه می رم

اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم

تا ساعت ها، بی رمقم

- برتولت برشت


دسته بندی : دل نوشته


 

چند كيلومتر اميدواري

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 10:11 بعد از ظهر - یکشنبه 26 آذر1391

دشت تاریک، زمین سرخ، زمان تلخ...

به هر گوشه تنی بود، که صد مزرعه زخم به بر داشت

نه سر داشت، نه پر داشت...

همه رفته از این خاک به افلاک، ولی با بدن چاک... و در آن گودی گودال...

فتاده است خداوند کرم بی کفن و غرقه ی در دشنه و شمشیر...

کسی نیست کفن سازد و در خاک کند پیکر صد پاره ی او را...

ولي انگار کسي آمده امشب به برش تا که مگر دفن کند پيکر نیمه تن بی سر او...

ساربان است که اينگونه سرازير شده در دل گودال... ولی آمده با نیت انگشتر او...

کاش که می برد همان را... به خدا برد هم انگشت و هم انگشتریش را دل شب، پیش نگاه تر خواهر...


دسته بندی : دل نوشته


 

تصادف ... پیرهن مشکی ... آینه ی لب پر ...

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 8:18 بعد از ظهر - سه شنبه 21 آذر1391

بازهم شب ... بازهم شب ... بازهم شب ...

تازه رسیده بودم خونه ... نه حوصله شام خوردن داشتم نه حوصله پای نت نشستن ... رو تختم دراز کشیدم و آهنگ آرومی رو باز کردم ... موزیک بهانه است ! گوشم بهش نبود ... داشتم به آينده و پيش آمدهای احتمالی فكر مي كردم ... چشامو بستم ... چشمائی که داشت گرم میشد... صدای باز شدن در اتاقم رو شنیدم ... همونطور بدون اینکه چشامو باز کنم یا بخوام حرکتی بکنم پرسيدم : كيه؟ چي مي خواي؟
صدايي نشنيدم!
دوباره پرسیدم : مامان توئی ؟! کاری داشتی ؟!
باز جوابی نیومد ... چشمامو باز کردم و از رو تخت بلند شدم تا ببینم کیه و چی میخواد ...
يه پسر كوچولوي تپل مپل و خوش تيپ، با يه كلاه لبه دار ...
صاف زل زد تو چشام ! خدایا ! این پسر کیه ؟! کجا دیدمش ؟! هم آشناست هم نیست ... هم دیدمش هم ندیدمش ... خدایا ...
پرسیدم : تو كي هستي ؟ ما همديگرو ديديم؟ من تو رو مي شناسم؟
سکوت کرد و جواب نداد...
كمي بعد يادم اومد کجا دیدمش ... با هیجان خاصی گفتم: آهان! من تو خواب هام تو رو مي بينم! باور کردنی نیست! تو خوابم هميشه دنبال یکی میگردی! خدایا ! دنبال کی می گشتی ؟! آها! دنبال مامانت ! حالا مامانت كو؟ پيداش كردي ؟
پسره قیافه مظلومی گرفت و با بغض گفت: مامان !
قیافه مظلوم بچه ها دوست داشتنی تره! خنده ام گرفت! با خنده گفتم : آخي! مامانتو مي خواي؟ بيا بغلم بريم پهلو مامان!
نشستمو دستامو باز كردم؛ هیجان زده شد و دوید سمتم، دستاشو حلقه كرد دور گردنم و با خنده گفت: مامان!
این حرکتش عصبیم کرد با هر دو دستم گرفتم و پرتش كردم يه گوشه، داد زدم: من مامانت نيستم! می فهمی؟! من نه ازدواج كردم نه بچه اي داشتم!
گریه اش گرفت ... معصومانه نگاهم می کرد و اشک میریخت اما زار نمی زد ...
یه بار دیگه تمام قدرتمو برای نشون دادن عصبانیم جمع کردم و داد زدم : فهميدي؟
سرشو انداخت پائین ... هق هق گریه شو شنیدم ...
دلم به حالش سوخت ... رفتم سمتش ... بغلش كردم و بردم پايين كه به مامانم نشونش بدم!
همين كه رسيدم و مامان منو با پسرک تو بغلم دید اومد پیشم، با غصه ای خاص گفت : امينو پس دادن، بايد ازش مراقبت كني ... مکثی کرد و دستی رو سر امین کشید و ادامه داد : آخه چه جور مادري هستي تو؟ پدر كه نداره، اون پيرزن هم که نمي تونه ازش مراقبت کنه ... میگن امين هم هر شب بهونه تو رو مي گيره، عكستو میچسبونه به صورتش ...  دخترم، دست از اين كارات بردار .... امین پسر توئه ... باید بزرگش کنی ... باید !
و مامان مي گفت و مي گفت و من فقط به چروك هاي صورتش نگاه مي كردم! نمیتونستم باور کنم چیزی رو که دارم می بینم  و میشنوم : خدایا یعنی این پسر منه ؟!
پسر تو بغلم شروع کردم به راه رفتن ... به سمت آینه! مادر راهمو با چشماش دنبال میکرد ... بدون اینکه خم بشم یا بشینم پسرک رو گذاشتم رو زمین و رفتم جلوي آينه ، همون آينه بود، همون آینه ای که هر روز صبح وقتی میخواستم از خونه برم بیرون آرایشمو توش چک می کردم... اما... آینه هم پیرتر شده بود... حتی گوشه پائین سمت چپش هم لب پر شده بود... چشمامو بستم! می خواستم تمام تمرکزمو جمع کنم و بعد دوباره یه نگاه به آینه و خودم بندازم ... تا خود واقعیم رو ببینم ... می ترسیدم ... می لرزیدم .... چشمامو باز کردم ... وای! خدای من! این منم ؟! باور کردنی نبود اونچه می دیدم ... من پيرتر شده بودم ...  جاي يه زخم بزرگ روي پيشونيم بود، موهاي شلخته نسكافه اي، با لباسي بلند و مشكي، و البته نگاهی عصبي! باورم نميشد...
باز هم عصبانی شدم ... برگشتم به سمت پسرک ... تقریبا داشتم به سمتش می دویدم ... می دویدم و فریاد می زدم : يعني اين همه مدت كجا بودم؟ کجا بودی ؟!
مامان ترسید ... گفت : دخترم ...
اما من به پسرک رسیده بودم ... متوجه حرف مامان نشدم ... حتی متوجه اینکه داره میاد به سمتم ... پسر رو کشیدم بالا ... نه ! بغلش نکرده بودم ... فقط کشیده بودمش بالا ... تا باهام هم قد شه ...
با صدای بلند پرسیدم : من مامانتم؟
و اونم فقط می گفت : مامان ...
هر بار که می گفت مامان عصبی تر میشدم ... داد زدم : ميري همون جايي كه بودي؟ من مي خوام زندگي خودمو داشته باشم! تو رو نمي خوام ... دیگه حتی نمیخوام ریختتم ببینم ... گم شو ...
هر کلمه ای که می گفتم بیشتر گریه ام می گرفت و بیشتر پسرک رو می آوردم پائین ...
جفتمونم گريه مون گرفته بود ... خبری از مامان نبود ... نمیدونم کجا غیب شد ... گذاشتمش زمين ... برگشتم برم بالا ... چند قدمی رفتم ... وایسادم ... صورتمو کردم به طرف و گفتم : من پسر نمیخوام ... من بچه نمی خوام ... من امين نمي خوام ... میخوام زندگیمو بکنم ... برو ...
دوید به طرفم ...‌ پيرهنمو گرفت و چسبوند به صورتش ... هی مي گفت مامان! و منو بیشتر و بیشتر داغون می کرد ...
ديگه داشتم منفجر مي شدم ... نشستم ... بغلش کردم ...
 گريه مي كردم و گريه مي كرد ...
و این گریه ها ادامه داشت تا اینكه با صداي زنگ موبايلم از خواب بيدار شدم !


پی نوشت :

1. دوستی به من پیشنهاد داده که داستان نویسی رو ادامه بدم. اما من فقط یک دختر با تخیلات قویم و یک داستان نویس حرفه ای نیستم. و هنوز خیلی مونده تا یاد بگیرم. برای همین هم از دوستانی که پست من رو خوندند خواهش می کنم نظرشونو بنویسن. دوست دارم ایراد ها و اشکالاتمو بدونم. ممنون میشم.

2. چقدر دل میگیره
وقتی می بینی آدما دارن به سمت بی اعتمادی میرن
خودم هم مبتلا شدم.


دسته بندی : دل نوشته
برچسب‌ها: تصادف, پیرهن مشکی, آینه لب پر

 

این روزها.....

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 6:52 بعد از ظهر - سه شنبه 21 آذر1391

جسارت میخواهد...
 نزدیک شدن به افکار دختری که
 روزها مردانه، با زندگی میجنگد!
  اما...
شب ها بالشتش از

هق هق های دخترانه خیس است...!!!



پی نوشت:

1-ای کاش خونه ات آتیش می گرفت، در اتاقم دستگیره نداشت. که برنگردی و بگی برای تمامی مشکلات آینده هم عذرخواهی میکنم.

2-خونه پیش کش،یه پتو اضافه بده.

3-  دگر فریادها در سینه ی تنگم نمیگنجد

      دگر آهم نمیگیرد

       دگر این سازها شادم نمیسازد 

        دگر از فرط می نوشی، می هم مستی نمی بخشد

*کارو*


دسته بندی : دل نوشته
برچسب‌ها: دختران کار, کودکان کار, فقر

 

انسانیت

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 6:34 بعد از ظهر - دوشنبه 22 آبان1391



پی نوشت :
1- امروز برعکس اتاقم کوچه پر از زندگی بود، خدا را شکر.
2- دلم می خواد "گريه" کنم برای قتل عام گل / برای مرگ رازقی دلم می خواد گريه کنم
3- در هر صورت زنده باد شهر خاموش من....

دسته بندی : دل نوشته


 

پروانگی ...

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 10:53 بعد از ظهر - یکشنبه 21 آبان1391

قبل نوشت : تقدیم به او که نقطه می گذاشت ؛ خط می نوشت ؛ کادر می کشید ...


http://womenhc.com/media/blogs/alzahra-esfahan/BXP0000899_P.jpg


خودم را کجا گم کردم

کجای این قصه ؟

و تو از کجا پیدا شدی ؟

کجای این تکرار بی وقفه ؟!

کدام لحظه بود که خواستم تمامت از آن من شود؟

و چرا قانع بودن را به فراموشی سپردم !

تو را کجا گم کردم، درست همان دم که باید باشی؟

این گم شدگی را حتی جوهر این قلم نیز فریاد می زند !

شبیه به یک ماهی دور از دریا شدم

و فقط تشنگی را فریاد می زنم ... بی آنکه برسم !

ابتدای شــ ـــکســــــتن !

می تــــــــرسم ...

از این بن بست ها ...

از این حس های تکراری ...

از روشن نبودن انتهای این راه ...

اما گریزگاهی نیست ...

قدم، قدم ... دور می شوم، نزدیکم !

خواب دیدم ...

یک خواب بی تعبیر ...

اما توان برخاستنم نیست ...

بریدن را نیاموختم !

و حتی رد شدن از حس ام را ...

از بد بدتر اگر هست، همین است !

غرورم را ببخش ...

عبور می کنم آخر ...

این حس مبهم را گریزگاهی باید !


-----

پی نوشت :

1. این روزها آسمان زیاد سرفه می کند !

2. جـلـوه ی عـشـق را... چـه زیـبـا ساخته اند ... هـمـچـون پـروانـگـی...

3. بعد از مدت ها اومدم ! و البته خوشحالم از این بابت ... :)


دسته بندی : دل نوشته


 

ولایتت مبارک علی جان،ای پدر امت

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 1:28 قبل از ظهر - دوشنبه 15 آبان1391

یا دلیل المتحیرین...
ازلی لم یزلی حیدر کرار علی
دم به دم صاحب دم دلبر و دلدار علی
ظاهر و باطن هستی گل و گلزار علی
اول و آخر عشق آینه کردار علی
در و دیوار علی مرکز پرگار علی
قبله بی جهت ای داور دادار علی
عشق یعنی حسن(ع)حیدر کرار علی
بنده را تا به ابد یار و مددکار علی
ازل لم یزل ای دیده و دیدار علی
ای نگارنده هفت اختر دوار علی
پادشاه دو جهان دیده بیدار علی
هندی و در جگرم دلبر و دلدار علی
سر عیاران رستم یل دادار  علی
ای هماهنگی هنگامه دیدار علی
ای به هنگام غضب آتش خونبار علی
تو که ای؟بارگه داد جهاندار علی
دم به دم ذکر دل خسته و بیمار علی
چند نامیم به رمزش همه دم یار علی
پر پرواز هزار آینه پرگار علی
آفریننده افلاک نگونسار علی
راز دار دو جهان مرکز پرگار علی
شهسوار دل من ای غم و غمخوار علی
برفرازنده این گنبد دوار علی
که مرا خمر دهد زآن خم خمار علی
پرده و پرده برانداز شب تار علی
تا نبیند مگر آن پیر فسونکار علی
پیر و میر دو جهان سید ابرار علی
.....
برگرفته مخمسی از یوسفعلی میر شکاک




پ.ن:

۱-هر چند دیر ولی می بخشاید چون او کریم است.

۲-ادامه این مطلب گزیده ای از دل نوشته ای برای مولای دو جهان.

۳-عمر و عاص گفته بود: چون علی زیاد شوخی میکرد ولایت را از او دریغ کردیم.امام شنیدند و جواب دادند: به او بگویید ای عمر پسر سلمی نابغه، یاد مرگ مرا از شوخی باز می دارد.


دسته بندی : دل نوشته


 

وبازهم برای تو ای مبهم ترین عشق...

نویسنده : میترا تقی زاده | تاریخ : 8:32 بعد از ظهر - شنبه 13 آبان1391

"یا عالم علی کل شی"

سلام.

مولای یا مولا...

 

"تردید ها و سخنان متضاد افزایش یافته و هرکسی ادعا می کند که بر صراط مستقیم حرکت می کند.در این میان من به وحدانیت خداوند و دوستی پیامبر و امام علی(ع) تمسک می جویم.

سگی با دوستی اصحاب کهف رستگار شد پس چگونه من با دوستی اهل بیت پیامبر نجات نیابم!"

 

 

الحمدالله لذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی(ع)...

سپاس خدایی را که قرار داد مرا از تمسک جویان به ولایت علی (ع)...

 

*امروزمان را باید با یک"فرق با روزهای دگر"باتو پیمانی تازه میکردیم، ممنون ازین که کمکمان کردی که این فرق را ایجا کنیم!

راست بازو پاک بازو امیر باش.

یاعلی...


دسته بندی : دل نوشته


 

نویسنده : مدیریت زاگرسی ها | تاریخ : 9:6 بعد از ظهر - شنبه 29 مهر1391

سلام

دلتنگم...

حرفی برای گفتن ندارم!

یه کلیپ گذاشتم که از اینجا دانلود کنید و حدیث زیر و دیگر هیچ.

یا علی مدد


از امام صادق ـ علیه السلام ـ پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟ 

فرمودند: بر چهار اصل:

دانستم رزق مرا دیگری نمی‌خورد، پس آرام شدم؛ 

و دانستم که خدا مرا می‌بیند، پس حیا کردم؛ 

و دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی‌دهد، پس تلاش کردم؛ 

و دانستم که پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.


دسته بندی : دل نوشته


 

آخرین مطالب

» صفحه ی اول پروژه ی دوره کارشناسی ( یکشنبه 4 اسفند1392 )
» مگسی را یادم می آید... ( سه شنبه 29 بهمن1392 )
» خیرین قدر ( پنجشنبه 10 بهمن1392 )
» مسیحا نفسی می آید ... ( چهارشنبه 4 دی1392 )
» سرافرازی... ( سه شنبه 3 دی1392 )
» 16 آذر " رویکردها و چالش های پیش رو دانشگاه های ایران " ( شنبه 16 آذر1392 )
» اولین دوره کرسی آزاد اندیشی در موسسه آموزش عالی زاگرس ( دوشنبه 11 آذر1392 )
» از مداحان سیاسی تا مداحان لس آنجلسی ( شنبه 2 آذر1392 )
» با کاروان ... ( چهارشنبه 22 آبان1392 )
» و این بحر طویل است . . . ( سه شنبه 14 آبان1392 )
» نتایج نظر سنجی زاگرسی ها ( یکشنبه 12 آبان1392 )
» مرم سالاری دینی از نگاه حضرت علی ( ع ) ( دوشنبه 29 مهر1392 )