یکی بود...

یکی نبود ؟؟؟

این روزها در این خاکستان ما نسلی هستیم ،که روزها میخوابیم و شبها بیداریم چون تاریکی شب٬برای ما قابل تحمل تر از "تاریکی" روزهای ماست. دلم گرفته از اینجا٬جایی که در آن ،مردان  و زنان برای ابراز عشق به جای گفتن:"دوستت دارم"،میگویند: ...!!! ای دنیاکاش گفته بودی موج نگاهت از دریای هوس برمی خیزد تا تن به تو بسپارم نه به دل...!!! شهر ما  شده یک نمایشگاه زنده٬اما چه سود!!!آدم هایش نقاش نیستند ،تابلواند...!!!واقعا سخته وقتي از شدت بـغض گلو درد بگيري و همه بگويند لباس گرم بپوش...!!! از اتاق کوچک خاطراتم بوی حلوا بلند شده است.آرام فاتحه ای بخوانید شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...!!!دلتنگی‌هایم را زیر دوش حمام میبرم،بغضم را میان شرشر آب داغ میترکانم،تا همه فکر کنند قرمزی چشمانم از دم کردن حمام است...!!! یه بزرگی می گفت :برای طولانی زیستن لازم نیست به روزهای زندگی اضافه شود ؛ باید تلاش شود که زندگی به روزهایمان اضافه شود…!!! آهای آدم ها سکوت و صبوری بعضی آدم ها را به حساب ضعف و بی کسی شان نگذارید،شاید هنوز به چیزهایی پای بندند،چیزه ایی که شما یادتان نمی آید...!!! خدایا کجایی...من از تو فقط یک چیز میخوام...پیامبری که معجزه اش خنداندن کودکان خیابانی باشد...!!!دنیا!برای کسانی که با سرمایه شان فقط زمین می خرند روزی خواهد آمد که با خود بگویند:برای چنین روزهای مبادایی،کاش قطعه ای آسمان می خریدم...!!! دیروز کودک فقیر ی را دیدم که به زحمت به شیشه ماشین شاسی بلند حاج آقایی رسید و ملتمسانه گفت:آقا تو رو خدا فقط یه دونه فال بخر..فقط یه دعا بخر...و حاجی  با بی محلی و بی اعتنایی تسبیح خود را میگرداند و برای ظهور آقا دعا می کرد...!!!ای کودکان خیابانی ببخشید که دیگر صدای ناله ها و ضجه هایتان را نمیشنوم..گوشم از قیمت دلار و ماشین و ساخت و ساز و.. پر شده...!!!حال به انتهای بودنم رسیده ام اما اشک نمی ریزم٬پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند…!!!

آهای دنیا تو بردی و همه برایت هورا کشیدند، حالا پایت را از روی خرده های دلم بردار…!!!چقدر خوشحال بود شیطان ! گمان میکرد فریب داده است مرا...!نمیدانست تو پرسیده بودی : مرا بیشتر دوست داری یا ماندن در بهشت را...!!! شیطان به من گفت : حالت را نمی پرسم ، می دانم خوبی ، عکس هایت همه با لبخندند!!ولی نمی دانست عکاس که می گوید سیب ، من پوزخند می زنم...!!!

 خدایا چرا به زمین نمیای...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اردیبهشت1393ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا خدامرادی  | 
باز امشب ميخواهم با يار و ياور هميشگي ام خلوت کنم .در اين حس عاشقانه... لذت صحبت با دوست , با يگانه ي هستي به راز و نياز بپردازم...
تنها ياوري که هيچگاه از صحبت با او نا اميد نشدم و تنها کسي که به راستي حرفهاي عميق قلب و روحم را با او گفته ام و به راستي برخي ناگفته ها را نميتوان حتي به عزيز ترين و نزديکترين کسان گفت...هرچند که خيلي دوستشان بداري و راحت با آنان سخن گويي...
خب بعضي حرف ها خاص دلت و خداي توست !
خالقي که هميشه با يادش آرام شدم و اين آرامش را از فطرت و ذاتم و مناجاتهاي پاک و خالصانه ي مادرم و نيايشهاي شبانه ي پدرم به ارث برده ام...
امشب باز به سوي دوست آمده ام...
اما نه براي حرفهاي درونيم....
نه براي گريه هاي شور انگيز !
که امشب آمده ام
با تو درد دل کنم
زیرا اینجا صدایم را کسی نمی شنود این جا گوش ها پنبه زاری از رذالت است، این جا صدای بال زدن کبوتران را به سنگ می بندند، این جا خواب ملائک را به رقص شیاطین تعبیر می کنند.اینجا فاصله حرف تا عمل مانند فاصله کربلا تا کوفه است !آیا کربلا تا کوفه راهی است !

پروردگارا ..

ما در کاروان حسینیم یا در کاوروان بازگشته از کربلا !

ما در کاروان زینبیم یا کاروان شام !

ما لبیک گویان حسینیم ! پس در سپاه یزید چه می کنیم !

فقط خدا می داند ... !

یا علی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1392ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا خدامرادی  | 
بدرود اى بزرگ‏ترین ماه خداوند و اى عید اولیاى خدا.
بدرود اى گرامى‏ترین اوقاتى که ما را مصاحب و یار بودى، اى بهترین ماه در همه روزها و ساعتها.
بدرود اى ماه دست یافتن به آرزوها، اى ماه سرشار از اعمال شایسته بندگان خداوند.
بدرود اى همدم ما که چون بیایى، شادمانى و آرامش بر دل ما آرى و چون بروى، رفتنت وحشت خیز است و تألم افزاى.
بدرود اى یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادى و اى مصاحبى که راههاى نیکى و فضیلت را پیش پاى ما هموار ساختى.
بدرود که آزاد شدگان از عذاب خداوند، در تو چه بسیارند، و چه نیکبخت است آن که حرمت تو نگه داشت.
بدرود که چه بسا گناهان که از نامه عمل ما زدودى و چه بسا عیبها که پوشیده داشتى.

بدورد که درنگ تو براى گنهکاران چه به درازا کشید و هیبت تو در دل مؤمنان چه بسیار بود.
بدرود که سرشار از برکات بر ما در آمدى و ما را از آلودگى‏هاى گناه شست و شو دادى.
بدرود که چه بدیها که با آمدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب آمد.
بدرود تو را و آن شب قدر تو را که از هزار ماه بهتر است.
بدرود تو را و آن فضل و کرم تو را که اینک از آن محروم مانده‏ایم. و بر آن برکات که پیش از این ما را داده بودى و اینک از کفش داده‏ایم

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1392ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
                  خوشا آن قامت رعنای ایمان ترجمان وحی ،کنار کعبه بیت الله


            خوشا  هنگام گردش گرد کعبه در کنار تو مقام و رکن و حجر و باب را دیدن 


                                                بگردت گشتن و با کعبه بودن......


                                << دل باید امام داشه باشد>>


                                       من و تو به دنبال چه می گردیم ؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1392ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط می نویسم تا بماند  | 
بچه ها :

              یه فرمانده وقتی تنها بمونه،وقتی احساس غربت کنه ، آرزوی شهادت می کنه !!!

                               


  مممنون که آقا رو  تنها نذاشتیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1392ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط می نویسم تا بماند  | 
سالهاست وقتی که به انتخابات نزدیک می شویم کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری چه اصول گرا و چه اصلاح طلب و یا مستقل دل سوز مردم می شوند و حرفشان می شود درد دل مردم و سابقه های گذشته خود را فراموش می کنند و مردم را ... فرض می کنند و رسانه به اصطلاح ملی بین کاندیداها هیچ تفاوتی نمی گذارد و همه با شرایط مساوی حق دارند در این رسانه با مردم سخن بگویند و رای به شخص خاصی را به مردم القا نمی کنند !!! و مردم  نیز باید به پای صندوق رای بروند و از بین بد و بد تر یکی را انتخاب کنند زیرا مرم سالاری دینی  شده سیاه کردن یک کاغذ و انداختن در صندوق اخذ رای و دیگر هیچ ...چرا در سالی که مقام معظم رهبری  آن را سال حماسه سیاسی گذاشتند باید اینقدر محیط انتخابات سرد و بی روح باشد . نمی دانم از کجا شروع کنم. از فریادی که در دلم به پاست یا از سکوتی که بر لبهایم جاریست ...؟

!...خدایا

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیرد ...نگاهم را به سوی تو و آسمـان می گیرم و آنـقـدر با تــو درد دل می کنـم تا کم کم چشم هایم با ابـرهای بارانیت همراهی کنند و قلبـــم سبک می شود آن وقــت تو می آیی و تمام فضای دلـم را پرمی کنی و من دیگرآرام می شوم و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای دربیـاورد ! شب آرزوها نزديك است.باید از امروز کمتر خسته شویم بلکه آن شب را تا به صبح اجابتش بیدار بمانیم چون سحر نزدیک است .

برای هم دعا کنیم

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1392ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا خدامرادی  | 

قصه قصه پر غصه ای است، قصه جدایی ها، قصه دوست داشتن ها در عین تنفرها، قصه دردها ، قصه این دنیا.

قصه سلام های بی بهانه و عاشقانه، قصه سلام های با محبت و زیبا، قصه خوش آمدهای بی مهابا و در آخر قصه خداحافظی های با بهانه و دل تنگی های.....

عده ای ایستاده بودند و منتظر. روی سر آنها سایبانی بود که به دیواره آن پوسترهای تبلیغاتی چسبیده بود، هدف پوسترها جذب مخاطب بود و نگه داشتن آنها برای دیدن کالایی و شاید تاملی و نهایتا خریدی. چند نفر با هم صحبت می کردند، چند نفر سر در لاک به اندیشه ای مبهم و بی انتها مشغول بودند و عده ای هم شاید سوت می زدند و بیخیال دنیا و ما فیها، چند نفر بیقرار منتظر آمدن او بودند.

چند نفر تند تند چشم به ابتدای کوچه ای در نزدیکی خود داشتند انگار منتظر کسی بودند کمی بیقرار، کمی لرزان......معلوم بود با این پاپا کردن ها منتظر کسی هستند شاید معشوقه شان.

یکی در این تفکر فرو رفته بود که چگونه بی پولی خود را درمان کند و دیگری در فکر چگونه حفظ پول های پارو نشده اش؛ عده ای سهمی از سایه بان برده بودند و آسوده خلیده در گوشه ای از آن، عده ای در ستیغ آفتاب نوازش رقصان حرم گرمای خورشید را مشق می کردند؛ صف دراز شده بود دراز دراز، لحظه به لحظه بر درازی آن افزوده میشد، و لحظه به لحظه به آدم های در آن و لحظه به لحظه بر فکرها و دلمشغولی ها و مشغله های آدم های آن.

اتوبوس از راه رسید و آرام آرام همه سوار شدند و عده ای ماندند تا اتوبوس قسمت آنها نیز بیاید، عده ای مسیرشان متفاوت بود و عده ای جایی برای رفتن در اتوبوس پیدا نکردند و عده ای همانگونه در افکار خود گمشده بودند و اتوبوس را ندید.

عده ای فهمیدند اصلا نباید در اینجا می ایستادند و عده ای از صف برجای ماندند و غم نرفتن تمام پیکره روحشان را بلعیدن گرفت.

 

آری دنیایمان چه شبیه ایستگاه بزرگی شده و ما چه بیقرار منتظر اتوبوس بعدی قسمتمان هستیم، دوستی هایمان چه اتوبوسی شده و افکارمان چه وهم انگیز و تودرتو، لحظه ای سلامی و آخر بی خداحافظی وسلامی، بیقراری های دیدن سر کوچه ای و فراموشی های سریع.

بودن در نبودن و غوطه در تناقض و ترسان و لرزان از نگاه ها، چه وهم انگیز است بودن و چه وهم انگیزتر خوب بودن؛ می ترسم روزی ببینم حیران هم بی آنکه من نوشته باشم پیام خداحافظی اش را نوشته باشد و حیرانم کند بیش از آنکه هستم.

چه سخت است نوشتن جایی که بوی کسی می دهد و نمی دهد.

دیگر برایمان عادی شده خداحافظی ها، دیگر برایمان عادی شده دل بیقراری ها، دیگر عادی شده تنهایی گریه کردن ها، دیگر عادی شده فهمیده نشدن ها، دیگر عادی شده تائید شدن های بی ثمرمان، دیگر عادی شده به به شنیدن های بی ممرمان، دیگر عادی شده سلام های بی تفکر و شروع های بی پایان، دیگر عادی شده رنجاندن ها، دیگر عادی شده پا روی بلورها گذاشتن ها، دیگر عادی شده حرمت شکستن ها، دیگر برایمان عادی شده همه ی عادی شدن ها.

دیگر.....

دیگر برایمان عادی شده ترک کردن ها، دیگر برایمان عادی شده کفش عوض کردن ها و مثل کفش دوست عوض کردن ها،  دیگر عادی شده دوستی ها و سخیف شدن هایشان، دیگر عادی شده نادوستی ها را دوستی گفتن ها، دیگر عادی شده تناقض ها، دیگر عادی شده شعر را حتما شعور فرض کردن ها، دیگر عادی شده وعظ کردن ها و خطبه گفتن ها برایمان بی استدلال ها، دیگر عادی شده تنهایی درد کشیدن ها، دیگر عادی شده.....

دیگر عادی شده عادت ها، دیگر عادی شده ترک نکردن عادت ها، دیگر عادی شده فراموش کردن ها، دیگر عادی شده لجن مال کردن ها، دیگر عادی شده ادعا داشتن ها، دیگر عادی شده فقط خودمان دیدن ها، دیگر عادی شده انسان در بند امروز بودن ها.

آخ که چه دل پردردی دارم برای نوشتن دیگر عادی شده، ولی نه دوست داشتم اینجا بنویسم و نه دوست دارم اما دیگر عادی شده روی حرفهایم پا گذاشتن ها.

اینجا دیگر برایم بویی نمی دهد شاید شامه ام بوی نمی شنود و یا شاید در پی عادی شدن ها دیگر عادی شده بوها.

اینجا خاطره خوبی نداشتن ها برایم عادی شده، اینجا دیگر ایستگاه اتوبوس شده، لحظه ای بودن و لحظه ای سلامی و نگاهی و گوشه چشمی و لحظه ی بعد نبودن و آنچنان که گو از ازل نبودن ها عادی شده، راستی آن تکه گوشت بی مصرف پر دردسر را دیگر در طاقچه دل گذاشتن ها عادی شده.

دیگر عادی شده لاف زدن ها و دیگر عادی شده خلاف ادعا نرد انداختن ها.

راستی دیگر عادی شده خداحافظی ها، چه دنیای عجیبی شده این دنیای عادی شدن ها.

کی می خواهیم بفهمیم که گاهی حرفمان دلی را می رنجاند و کی می خواهیم بفهمیم کمی محبت حلال هر مشکلی می تواند شدن، کی می خواهیم بفهمیم عشق و دوستی دو طرف دارد و تحمل بنیاد آن است.کی می خواهیم بفهمیم کمی صبر، کمی عشق، کمی دوستی، کمی صلح چاره ای کار است.

چرا دنیایمان مثل چینی هاش شکسته قوری شده که از بد روزگار هیچ چینی بند زنی را توان و تاب بند زدنش ندارد.وای به حال ما چه آینده بد و سیاه خواهیم داشت که نمی توانیم خودمان را تحمل کنیم، مایی که هم نسل هستیم و وای به حال نسل آینده ای که ما می خواهیم تحملش کنیم.وای به حال زندگیهایمان که هر لحظه مثل بند تسبیحی آنی از هم می پاشد.به این بهانه که نمی فهمیم، نمی بینیم، نمی خواهیم، نمی دانیم ونمی های دیگر بی آنکه آنی تفکر کنیم آیا حتی دو اثر انگشت مانند هم آفریده شده؟

 

دل می خواهد بنویسم به اندازه آن همه روزی که در این خداحافظی کده عادی شده ها، ننوشته ام، اما می دانم مثل همیشه این هم عادی می شود.....


پ.ن:

1- کاش روزی همه نویسنده ها را همینجا با هم می دیدم.

2- کاش روزی اگر حیرانی هم نبود تنها مرگ  بود که او را جدا کرده بود نه خداحافظی ها.

3-کاش آن اندازه قلمم سحر می داشت که هر دشمنی و دل تنگی و دلگیری را رفع می کرد و همه را به همینجا می کشاند.

4- کاش من وجه المسالحه صلح همه میشدم و گوشتم نذر قربانی دوستی  همه میشد، اما همه شاد از داشتن لقمه ای بی جنگ می آرمیدند.

5- کاش روزی اینجا قلم نزده بودم.

6-راستی مزنه دوستی های اتوبوسی و عشق های چندماهه چند شده گویا امروز دلار تغییر قیمت داده؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1391ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
 

من درشت می نویسم ،

تو  اما . . .

بلند بخوان و یادت نرود که

تقوا  " آن نیست که با "

یک  " تق "  " و ا" برود !!!

 

پی نوشت ۱ :

ساعت صفر عاشقیست :   ۰۰ : ۰۰

خط بزن  " و  "  را

موعود من

موعد آمدنت شده است . . .

 

پی نوشت ۲ :

همیشه از خداحافظی کردن ناراحت میشدم . . .

ولی اینبار با خیالی آسوده و خوشحال میگوییم . . .

خداحافظ . . .

یاعلی...

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1391ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
دختر که باشی جرعت نداری عصبانی شی،می‌گن یه چیزیش هَس.

ولی دختر که باشی پیرمردِ بدعُنُقِ طبقه‌یِ همکف هم برایِ رفتن به فلان طبقه‌یِ ساختمون با خوش‌رویی راهنماییــت می‌کُنه..


پ.ن :

پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر در درياچه ی ماهتاب
پارو ميکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب ديگر
به مردابی ديگر
خوشا ماندابی ديگر
به ساحلی ديگر
به دريايی ديگر
خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی
خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی
آه اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمی خواند.


احمد شاملو


برچسب‌ها: دختر که باشی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1391ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
موزیک وبلاگ تقدیم به هرکی که دلش اندازه ی یه دریاست !

     +  ترش و شیرین از محسن نامجو و رضا عطاران

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1391ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
میترسم ! بگویند از بهشت محرومی ، زمین که بودی عاشقی نکردی ، بهشت به کارت نمی‌آید!
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1391ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 



لـــــطفاٌ :


اعصاب من لغزنده است...


از اخلاق گـــند خود بکاهید!!!


مخاطب خاص نوشت :
من یه عــــــــقـــــــــــرب دارم که اسمش زبـــــــــونه...

اگه نیش نخوردی بدون حســــــش نبوده ! ! !


پی نوشت:


اجباری به نام زندگی !

برچسب‌ها: بی اعصاب
+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1391ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 

 

خیلی پستی رفیق...!!!

خیلی پستی وقتی خودت زن داری و  روز عشقو با یه زن دیگه شریک میشی . . .

خیلی پستی عوض اینکه تو این روز به فکر خریدن یه کادو واسه زنت ؛ واسه زندگیت ؛ واسه

عشقت باشی دنبال به دست آوردن زن مردمی...!!!

لعنت به تو . . .

لعنت به تو  و همه کسایی که انقدر بی شرف و پستن . . . !

یادت رفت همسرت  دیروز موقع ارائه پایان نامه ات انقد استرس داشت که نمی تونست جو

سالن رو تحمل کنه و رفت بیرون از سالن نشست واست دعا کرد بعد تو امروز میای و با افتخار

بهش خیانت میکنی و با بی شرمی هر چه تمام تر واسه بقیه هم تعریف میکنی . . .

داری چیکار میکنی رفیق بچگی هایم؟؟؟

گاهی کلام
در وصف واقعیت ما کم می‌آورد
ناچار
این سه نقطه و... دیگر هیچ!
.

.

.

پی نوشت  :

گوشهایم را میگیرم . . .چشمهایم را میبندم . . .

و زبان را گاز میگیرم . . .

ولی . . .

حریف افکارم نمیشوم . . .

چقدر دردناک است فهمیدن . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1391ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 

ما ایرانیــــــا ...

مهمترین کارمان در اول هر ماه صف کشیدن جلوی عابر بانکها برای گرفتن حق

السکوت ماهانه است.

چون می ترسیم اگر اول ماه پول را برداشت نکنیم مثل سهمیه بنزین می سوزد!

 آنقدر راحت طلب و بی ارداه ایم که مشتری اول محصولاتی مانند قرص لاغری،

کفش افزایش قد، شربت ترک اعتیاد و... در دنیائیم.

به محض رد کردن خروجی مورد نظر در اتوبان جفت پا روی ترمز می رویم و با

اعتماد به نفس کامل دنده عقب می گیریم.

 برای بچه خردسالمان هر روز چیپس و پفک و نوشابه می خریم ولی نمی دانیم

آخرین بار کی یک لیوان شیر خورده است.

فاصله ظرف جمع آوری زباله تا در خانه مان 50 متر است ولی ترجیح می دهیم

کیسه را همان روبروی خانه داخل بوته های کنار پیاده رو پرت کنیم.

در تاکسی مکالمات تلفنی خود را با صدایی کاملا رسا انجام می دهیم بدون

اینکه متوجه باشیم تاکسی حریم خصوصی افراد نیست و حقوق دیگران را نباید

تضییع کرد.

در ترافیک سر چهارراه با دیدن پسر بچه ای دوره گرد محبتمان گل می کند و

یک هزاری به او می دهیم و او بی آنکه بخواهد تا شب پول مواد مخدر پدرش را

جور می کند.

آخرین باری که کتابی را ورق زده ایم مربوط به سالها پیش می شود.

حاضریم به هر قیمتی ولو ثبت نام در دانشگاه مجازی دوقوزآباد سفلی مدرک

بگیریم و میلیونها خرج کنیم ولی بعد از فارغ التحصیلی تنها چیزی که به

دردمان نمی خورد همان مدرک است.

برای ماشین پنج میلیونی که اقساطی خریده ایم، سه میلیون لوازم اضافی وصل

می کنیم ولی پول رفتن به دندانپزشک برای معالجه دندان خرابمان را نداریم.

برای سه روز تعطیلی صندوق ماشین و باربند را تا خرخره پر می کنیم و با شش

نفر راهی شمال می شویم و از سه روز تعطیلی را دو روز در ترافیک جاده

چالوس و هراز و فیرزوکوه می مانیم. ولی نمی دانیم دریاچه گهر کجاست!

روز آشتی با طبیعت (13 فروردین) چنان بلایی به سر طبیعت می آوریم که تا

یکسال خودش را پیدا نمی کند.

آب را بر روی دومین دریاچه شور جهان(اورمو گلی) بسته اند و با این کار،

آذربایجان و جان 13 میلیون انسان را به خطر انداخته اند(بمب نمک) و ما

هنوز منتظریم تا ببینیم فردا چی می شه. معلوم نیست...؟!!!!!؟

وای از دست ما ایرانیا!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1391ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 


1. سلام رفیق !

جایی که تو نباشی ...

نباد !


2. بین ما هیچی نیست !

جز دیواری از غرور ...


3. نوشتن چه سود ؟

وقتی نمی آیی ...

از تو گفتن چه حاصل ؟

وقتی نمی خواهی ...


مخاطب خاص : آن عزیز نیامده !

بچه های جلسه میفهمن چی میگم ! دو نقطه خیلی دی


4. چه فرقی می کند چه کنج خانه چه گوشه ای از آموزشگاه ...

وقتی در هر صورت گوشه گیرم ...

مخاطب خاص: خانوم تقی زاده !


5. خسته ام ...

از بغض هایی که گلو درد می شوند و مجبورم می کنند آنتی بیوتیک های دکتر را بخورم.


10-10-1391    آموزشگاه


برچسب‌ها: تنها نوشت هایم, رفیق, گوشه گیر, خسته
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1391ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
                                                            "یا بصیر"

 

سلام.

 

کاش خدا بودم

             تا اینگونه بین بخشیدن و نبخشیدن ات

                                                         سرگردان نبودم...!

 

 

دلم کمی ندانستن می خواهد...

دلم یک لیوان ساده لوحی می خواهد....

دلم یک لحظه آلزایمر می خواهد....

گیر کرده ام!

مثل آن چشم بین دیدن و ندیدن!مثل آن گوش بین شنیدن و نشنیدن!مثل آن قاضی بین حق دادن و ندادن!مثل آن دانه ی انگور بین شیره شدن و شراب شدن...مثل آن دل بین دوست داشتن و ....!

آخ چه سرگردانی نفرت انگیزی!

دلم روزهایی را می خواهد که کوچکی دستانم در بزرگی دستان بابا

حل می شد...دربزرگی دستان بابا حل می شد....در بزرگی دستان بابا حل می شد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1391ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط میترا تقی زاده  | 
و یلدا می آید؛

به آرامی ...

و مرا به هم می ریزد ،

فکر یلدا

در خانه فقرا ...


پی نوشت :

1. یلدا مبارک

2. گنجشک و گیتار

3. 

+ چرا ماشین نمی خری ؟

- من رانندگی بلد نیستم. تازه اگر هم بلد بودم پول نداشتم که بخرم ! :D


4.

هفت سالی می شد که راه نرفته بودم

پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟

گفتم: فلجم

گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست

سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت

چوب های زیبایم را گرفت

.پشتم شکست و در آتش سوزاند

حالا من راه می رم

اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم

تا ساعت ها، بی رمقم

- برتولت برشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1391ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 

دشت تاریک، زمین سرخ، زمان تلخ...

به هر گوشه تنی بود، که صد مزرعه زخم به بر داشت

نه سر داشت، نه پر داشت...

همه رفته از این خاک به افلاک، ولی با بدن چاک... و در آن گودی گودال...

فتاده است خداوند کرم بی کفن و غرقه ی در دشنه و شمشیر...

کسی نیست کفن سازد و در خاک کند پیکر صد پاره ی او را...

ولي انگار کسي آمده امشب به برش تا که مگر دفن کند پيکر نیمه تن بی سر او...

ساربان است که اينگونه سرازير شده در دل گودال... ولی آمده با نیت انگشتر او...

کاش که می برد همان را... به خدا برد هم انگشت و هم انگشتریش را دل شب، پیش نگاه تر خواهر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1391ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 

بازهم شب ... بازهم شب ... بازهم شب ...

تازه رسیده بودم خونه ... نه حوصله شام خوردن داشتم نه حوصله پای نت نشستن ... رو تختم دراز کشیدم و آهنگ آرومی رو باز کردم ... موزیک بهانه است ! گوشم بهش نبود ... داشتم به آينده و پيش آمدهای احتمالی فكر مي كردم ... چشامو بستم ... چشمائی که داشت گرم میشد... صدای باز شدن در اتاقم رو شنیدم ... همونطور بدون اینکه چشامو باز کنم یا بخوام حرکتی بکنم پرسيدم : كيه؟ چي مي خواي؟
صدايي نشنيدم!
دوباره پرسیدم : مامان توئی ؟! کاری داشتی ؟!
باز جوابی نیومد ... چشمامو باز کردم و از رو تخت بلند شدم تا ببینم کیه و چی میخواد ...
يه پسر كوچولوي تپل مپل و خوش تيپ، با يه كلاه لبه دار ...
صاف زل زد تو چشام ! خدایا ! این پسر کیه ؟! کجا دیدمش ؟! هم آشناست هم نیست ... هم دیدمش هم ندیدمش ... خدایا ...
پرسیدم : تو كي هستي ؟ ما همديگرو ديديم؟ من تو رو مي شناسم؟
سکوت کرد و جواب نداد...
كمي بعد يادم اومد کجا دیدمش ... با هیجان خاصی گفتم: آهان! من تو خواب هام تو رو مي بينم! باور کردنی نیست! تو خوابم هميشه دنبال یکی میگردی! خدایا ! دنبال کی می گشتی ؟! آها! دنبال مامانت ! حالا مامانت كو؟ پيداش كردي ؟
پسره قیافه مظلومی گرفت و با بغض گفت: مامان !
قیافه مظلوم بچه ها دوست داشتنی تره! خنده ام گرفت! با خنده گفتم : آخي! مامانتو مي خواي؟ بيا بغلم بريم پهلو مامان!
نشستمو دستامو باز كردم؛ هیجان زده شد و دوید سمتم، دستاشو حلقه كرد دور گردنم و با خنده گفت: مامان!
این حرکتش عصبیم کرد با هر دو دستم گرفتم و پرتش كردم يه گوشه، داد زدم: من مامانت نيستم! می فهمی؟! من نه ازدواج كردم نه بچه اي داشتم!
گریه اش گرفت ... معصومانه نگاهم می کرد و اشک میریخت اما زار نمی زد ...
یه بار دیگه تمام قدرتمو برای نشون دادن عصبانیم جمع کردم و داد زدم : فهميدي؟
سرشو انداخت پائین ... هق هق گریه شو شنیدم ...
دلم به حالش سوخت ... رفتم سمتش ... بغلش كردم و بردم پايين كه به مامانم نشونش بدم!
همين كه رسيدم و مامان منو با پسرک تو بغلم دید اومد پیشم، با غصه ای خاص گفت : امينو پس دادن، بايد ازش مراقبت كني ... مکثی کرد و دستی رو سر امین کشید و ادامه داد : آخه چه جور مادري هستي تو؟ پدر كه نداره، اون پيرزن هم که نمي تونه ازش مراقبت کنه ... میگن امين هم هر شب بهونه تو رو مي گيره، عكستو میچسبونه به صورتش ...  دخترم، دست از اين كارات بردار .... امین پسر توئه ... باید بزرگش کنی ... باید !
و مامان مي گفت و مي گفت و من فقط به چروك هاي صورتش نگاه مي كردم! نمیتونستم باور کنم چیزی رو که دارم می بینم  و میشنوم : خدایا یعنی این پسر منه ؟!
پسر تو بغلم شروع کردم به راه رفتن ... به سمت آینه! مادر راهمو با چشماش دنبال میکرد ... بدون اینکه خم بشم یا بشینم پسرک رو گذاشتم رو زمین و رفتم جلوي آينه ، همون آينه بود، همون آینه ای که هر روز صبح وقتی میخواستم از خونه برم بیرون آرایشمو توش چک می کردم... اما... آینه هم پیرتر شده بود... حتی گوشه پائین سمت چپش هم لب پر شده بود... چشمامو بستم! می خواستم تمام تمرکزمو جمع کنم و بعد دوباره یه نگاه به آینه و خودم بندازم ... تا خود واقعیم رو ببینم ... می ترسیدم ... می لرزیدم .... چشمامو باز کردم ... وای! خدای من! این منم ؟! باور کردنی نبود اونچه می دیدم ... من پيرتر شده بودم ...  جاي يه زخم بزرگ روي پيشونيم بود، موهاي شلخته نسكافه اي، با لباسي بلند و مشكي، و البته نگاهی عصبي! باورم نميشد...
باز هم عصبانی شدم ... برگشتم به سمت پسرک ... تقریبا داشتم به سمتش می دویدم ... می دویدم و فریاد می زدم : يعني اين همه مدت كجا بودم؟ کجا بودی ؟!
مامان ترسید ... گفت : دخترم ...
اما من به پسرک رسیده بودم ... متوجه حرف مامان نشدم ... حتی متوجه اینکه داره میاد به سمتم ... پسر رو کشیدم بالا ... نه ! بغلش نکرده بودم ... فقط کشیده بودمش بالا ... تا باهام هم قد شه ...
با صدای بلند پرسیدم : من مامانتم؟
و اونم فقط می گفت : مامان ...
هر بار که می گفت مامان عصبی تر میشدم ... داد زدم : ميري همون جايي كه بودي؟ من مي خوام زندگي خودمو داشته باشم! تو رو نمي خوام ... دیگه حتی نمیخوام ریختتم ببینم ... گم شو ...
هر کلمه ای که می گفتم بیشتر گریه ام می گرفت و بیشتر پسرک رو می آوردم پائین ...
جفتمونم گريه مون گرفته بود ... خبری از مامان نبود ... نمیدونم کجا غیب شد ... گذاشتمش زمين ... برگشتم برم بالا ... چند قدمی رفتم ... وایسادم ... صورتمو کردم به طرف و گفتم : من پسر نمیخوام ... من بچه نمی خوام ... من امين نمي خوام ... میخوام زندگیمو بکنم ... برو ...
دوید به طرفم ...‌ پيرهنمو گرفت و چسبوند به صورتش ... هی مي گفت مامان! و منو بیشتر و بیشتر داغون می کرد ...
ديگه داشتم منفجر مي شدم ... نشستم ... بغلش کردم ...
 گريه مي كردم و گريه مي كرد ...
و این گریه ها ادامه داشت تا اینكه با صداي زنگ موبايلم از خواب بيدار شدم !


پی نوشت :

1. دوستی به من پیشنهاد داده که داستان نویسی رو ادامه بدم. اما من فقط یک دختر با تخیلات قویم و یک داستان نویس حرفه ای نیستم. و هنوز خیلی مونده تا یاد بگیرم. برای همین هم از دوستانی که پست من رو خوندند خواهش می کنم نظرشونو بنویسن. دوست دارم ایراد ها و اشکالاتمو بدونم. ممنون میشم.

2. چقدر دل میگیره
وقتی می بینی آدما دارن به سمت بی اعتمادی میرن
خودم هم مبتلا شدم.


برچسب‌ها: تصادف, پیرهن مشکی, آینه لب پر
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1391ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
جسارت میخواهد...
 نزدیک شدن به افکار دختری که
 روزها مردانه، با زندگی میجنگد!
  اما...
شب ها بالشتش از

هق هق های دخترانه خیس است...!!!



پی نوشت:

1-ای کاش خونه ات آتیش می گرفت، در اتاقم دستگیره نداشت. که برنگردی و بگی برای تمامی مشکلات آینده هم عذرخواهی میکنم.

2-خونه پیش کش،یه پتو اضافه بده.

3-  دگر فریادها در سینه ی تنگم نمیگنجد

      دگر آهم نمیگیرد

       دگر این سازها شادم نمیسازد 

        دگر از فرط می نوشی، می هم مستی نمی بخشد

*کارو*


برچسب‌ها: دختران کار, کودکان کار, فقر
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1391ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 


پی نوشت :
1- امروز برعکس اتاقم کوچه پر از زندگی بود، خدا را شکر.
2- دلم می خواد "گريه" کنم برای قتل عام گل / برای مرگ رازقی دلم می خواد گريه کنم
3- در هر صورت زنده باد شهر خاموش من....
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1391ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
قبل نوشت : تقدیم به او که نقطه می گذاشت ؛ خط می نوشت ؛ کادر می کشید ...


http://womenhc.com/media/blogs/alzahra-esfahan/BXP0000899_P.jpg


خودم را کجا گم کردم

کجای این قصه ؟

و تو از کجا پیدا شدی ؟

کجای این تکرار بی وقفه ؟!

کدام لحظه بود که خواستم تمامت از آن من شود؟

و چرا قانع بودن را به فراموشی سپردم !

تو را کجا گم کردم، درست همان دم که باید باشی؟

این گم شدگی را حتی جوهر این قلم نیز فریاد می زند !

شبیه به یک ماهی دور از دریا شدم

و فقط تشنگی را فریاد می زنم ... بی آنکه برسم !

ابتدای شــ ـــکســــــتن !

می تــــــــرسم ...

از این بن بست ها ...

از این حس های تکراری ...

از روشن نبودن انتهای این راه ...

اما گریزگاهی نیست ...

قدم، قدم ... دور می شوم، نزدیکم !

خواب دیدم ...

یک خواب بی تعبیر ...

اما توان برخاستنم نیست ...

بریدن را نیاموختم !

و حتی رد شدن از حس ام را ...

از بد بدتر اگر هست، همین است !

غرورم را ببخش ...

عبور می کنم آخر ...

این حس مبهم را گریزگاهی باید !


-----

پی نوشت :

1. این روزها آسمان زیاد سرفه می کند !

2. جـلـوه ی عـشـق را... چـه زیـبـا ساخته اند ... هـمـچـون پـروانـگـی...

3. بعد از مدت ها اومدم ! و البته خوشحالم از این بابت ... :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1391ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 

یا دلیل المتحیرین...
ازلی لم یزلی حیدر کرار علی
دم به دم صاحب دم دلبر و دلدار علی
ظاهر و باطن هستی گل و گلزار علی
اول و آخر عشق آینه کردار علی
در و دیوار علی مرکز پرگار علی
قبله بی جهت ای داور دادار علی
عشق یعنی حسن(ع)حیدر کرار علی
بنده را تا به ابد یار و مددکار علی
ازل لم یزل ای دیده و دیدار علی
ای نگارنده هفت اختر دوار علی
پادشاه دو جهان دیده بیدار علی
هندی و در جگرم دلبر و دلدار علی
سر عیاران رستم یل دادار  علی
ای هماهنگی هنگامه دیدار علی
ای به هنگام غضب آتش خونبار علی
تو که ای؟بارگه داد جهاندار علی
دم به دم ذکر دل خسته و بیمار علی
چند نامیم به رمزش همه دم یار علی
پر پرواز هزار آینه پرگار علی
آفریننده افلاک نگونسار علی
راز دار دو جهان مرکز پرگار علی
شهسوار دل من ای غم و غمخوار علی
برفرازنده این گنبد دوار علی
که مرا خمر دهد زآن خم خمار علی
پرده و پرده برانداز شب تار علی
تا نبیند مگر آن پیر فسونکار علی
پیر و میر دو جهان سید ابرار علی
.....
برگرفته مخمسی از یوسفعلی میر شکاک




پ.ن:

۱-هر چند دیر ولی می بخشاید چون او کریم است.

۲-ادامه این مطلب گزیده ای از دل نوشته ای برای مولای دو جهان.

۳-عمر و عاص گفته بود: چون علی زیاد شوخی میکرد ولایت را از او دریغ کردیم.امام شنیدند و جواب دادند: به او بگویید ای عمر پسر سلمی نابغه، یاد مرگ مرا از شوخی باز می دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1391ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 

"یا عالم علی کل شی"

سلام.

مولای یا مولا...

 

"تردید ها و سخنان متضاد افزایش یافته و هرکسی ادعا می کند که بر صراط مستقیم حرکت می کند.در این میان من به وحدانیت خداوند و دوستی پیامبر و امام علی(ع) تمسک می جویم.

سگی با دوستی اصحاب کهف رستگار شد پس چگونه من با دوستی اهل بیت پیامبر نجات نیابم!"

 

 

الحمدالله لذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی(ع)...

سپاس خدایی را که قرار داد مرا از تمسک جویان به ولایت علی (ع)...

 

*امروزمان را باید با یک"فرق با روزهای دگر"باتو پیمانی تازه میکردیم، ممنون ازین که کمکمان کردی که این فرق را ایجا کنیم!

راست بازو پاک بازو امیر باش.

یاعلی...

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1391ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط میترا تقی زاده  | 

سلام

دلتنگم...

حرفی برای گفتن ندارم!

یه کلیپ گذاشتم که از اینجا دانلود کنید و حدیث زیر و دیگر هیچ.

یا علی مدد


از امام صادق ـ علیه السلام ـ پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟ 

فرمودند: بر چهار اصل:

دانستم رزق مرا دیگری نمی‌خورد، پس آرام شدم؛ 

و دانستم که خدا مرا می‌بیند، پس حیا کردم؛ 

و دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی‌دهد، پس تلاش کردم؛ 

و دانستم که پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1391ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

یكی از روزهای خوب خدا شیطان را دیدم! كه نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه ای برمیداشت... گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...  شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!  گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو خود پدر شیاطینی ...! 

منبع:www.toforget.persianblog.ir

به یاد خاطره تلخ 23.7.91

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1391ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انضباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1391ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
تنها میخواهم بنویسم که خوشحالم پس از اتفاقات زشت و ناباورانه ی دو سال پیش که در کنسرت گروه بی دل رخ داد و شرمساری بزرگ برای من و هم استانی هایم که آدم را یاد بیست و هشت مرداد و شعبان بی مخ می انداخت با خود گفتم که تا سال ها دیگر در کرمانشاه شاهد حضور هیچ هنرمندی نیستم.
اما وقتی سه ماه پیش خبر حضور گروه شیدا رو شنیدم باور نکردم که پس از دو سال انتظار من و انتظار برای کنسرتی دیگر به سر آمد و استاد لطفی پس از سالها که از کنسرت کاخ نیاوران می گذشت این بار در کرمانشاه و در همان مجتمع انتظاری که شاهد آن اتفاقات عجیب دو سال پیش بود کنسرت دارند.
زمانی که از ایشان به خاطر حضورشان در کرمانشاه سپاس گزاری کردم گفتند که موسیقی کرمانشاه و کرد جز لاینفک و فراموش نشدنی موسیقی سنتی ایرانی است و در آخر کنسرت هم آهنگ کردی اسپن را زدند و چه شب عالی بود و تنها به قول الف.سایه میتوانم بگویم: پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم که زبانی چو بیان تو ندارد سخنم.
حال دیروز،دوباره حسام الدین سراج و گروه بی دل به کرمانشاه آمدند.
از حضور و اعتماد دوباره شان به کرمانشاه سپاسگزاری میکنم.

        *سپاس گزارم*

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1391ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 

من کار دارم، وقت سر خاروندن هم ندارم! اون وقت تو میگی بیا برو زن بگیر! حتی وقت ندارم به این موضوع فکر کنم.

آخه مگه بیکاری بچه! این همه سبزی خشک شده حاضری هست، این همه رب گوجه کارخانه ای، بعد وقتت رو حروم می کنی برا آماده کردن اینا تو خونه؟!

این همه راه رو پیاده بریم؟ مگه بیکاریم؟ سوار تاکسی میشیم، سه سوته می رسیم!

من که نمی آم! کار دارم. امشب دونگ یی قسمت پنج هزار و هشتصد و شصت و شیشه. می خوام ببینم امپراتور بالاخره چکار می کنه!

این جملات و خیلی جملات مشابه دیگه رو این روزها به وفور می شنویم! جملاتی که نشان از مشغله زیاد افراده. فقط یه سوال واسه من باقی میمونه؟ چرا میگن آمار بیکاری رفته بالا؟؟!

یه سوال مهم تر هم دارم! کی قراره طعم واقعی زندگیــــ رو بچشیم؟ اصلاً زندگی خوب و ایده آل چیه که ماها داریم دنبالش می گردیم؟!

اگه یه فلش بَک بزنیم به پنجاه سال قبل، می بینیم مردم خیلی راحت زندگیـــــ می کردن. دغدغه هاشون از ماها خیلی کمتر بوده و کم بودن دغدغه بدلیل بیشتر بودن امکاناتشون نبوده، بلکه دلایل دیگه ای داره! خیلی ساده به زندگیــــ نگاه می کردن و زندگیــــ هم خیلی ساده به اون ها لبخند می زد. کارهایی رو انجام می دادن که باب میل خودشون بود نه دیگران. برا خودشون زندگیـــــ میکردن، نه دیگران. ولی الآن وضع عوض شده:

به هرکی میگی بیا زن بگیر، میگه: "کی زن خودشو می ده به من!!"

میگی بیا ربع! گوجه بگیریم. میگه دیگه گذشت اون زمون، که تو حیاط یا رو بوم ... !

میگی بیا حرف بزنیم. میگه می خوام فیلم ببینم، شاید امشب دیگه تموم شه و از فردا شب یه افسانه دیگه ... .

باور کنیم که خیلی از کارهایی که در گذشته انجام می شده و امروزه انجام نمی شه و جاش رو به چیزهای دیگه داده که مدام بگیم کار داریم، عوامل اصلی یک زندگیـــــ خوب و با طعم عسل بودن.

مگه صد و بیست سال زندگیـــــ چقدر طول می کشه که آدم تازه بعد 25 سال یادش بیفته باید ازوداج کنه؟؟! مگه ما چقدر دور هم هستیم که سالی سه چهار روز وقت نداشته باشیم کارهایی که دسته جمعی تو خونه انجام میشن رو به فرجام برسونیم؟! یا اینکه روزی 20 دقیقه پیاده روی رفتن چند درصد کل روز هست که ما براش وقت نمی زاریم؟

بیاییم با هم بودن را بیشتر از قبل تجربه کنیم. بیاییم زندگیــــــــ با طعم واقعی اش را بچشیم.



پی نوشت:

* چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک ...

* یه معلم داشتیم، همیشه می گفت:"فلانی خوش به حالت، هیچی نمی فهمی!"

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1391ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  | 
"یا شدید العقاب"


او را هرزه خواندند.

ویرانه های کثیف لایق سنگسار.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1391ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط مدیریت زاگرسی ها  |